بارها برام اتفاق افتاد كه نتونستم بگم من غمگين تر از چيزيم كه فكر ميكنيد، بارها شد كه نتونستم داد بزنم و بگم رهام نكنيد که من توى غم ميسوزم و ازم يه خاكستر ميمونه و بوى تهوع اورش زير سلولاى مغزم ميپيچه و من از زندگى به معناى واقعى ميبرم، بارها شد كه نشد بگم من با يه نخ خيلى نازك به اين دنيا وصلم كارى نكنين كه بريده بشه و چيزى از من باقى نمونه، نتونستم بگم من از بازى اين دنيا خيلى خسته تر از اونم كه بتونم دستتونو براى نجات خودم يا نجات خودتون بلند كنم، من
برچسب:
نویسنده: آرتمیس زارعیپور
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 13:59